محمد على مجاهدى

493

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

واحسرتا ! كه شمر چو بر سينه‌اش نشست * از دل خروش و نعره واحسرتا كشيد بر حنجرش نهاد و نكرد از خدا حيا * آن خنجرى كه از كمر آن بيحيا كشيد خنجر به حنجر شه دين كارگر نگشت * كار جدا نمودن سر بر قفا كشيد پامال سُمّ اسب شد آن تن كه بارها * در بر چو جان به ناز ، رسول خدا كشيد افروختند نار ستم در حريم او * كآن نار شعله تا حرم كبريا كشيد ( فرصت ) ز جور و كينه اعدا هر آن چه گفت * خجلت بسى ز حضرت خير النّسا كشيد « 1 » ترجيع‌بند عاشورايى 1 دارم از كينهء سپهر برين * زخمها بر دل و همه خونين بارم از ديده اشكهاى روان * كشم از سينه ناله‌هاى حزين همه جانها به حسرت و غم جفت * همه دلها به درد و غصّه قرين تا به دامان زده گريبان چاك * خلق در ماتم امام مبين از زمين است نوحه تا به سپهر * از سپهر است ناله تا به زمين بر همه اهل ارض در همه رو * اين ندا داده جبرئيل امين : كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء 2 چون حسينِ على امام امم * در زمين بلا نهاد قدم دست افشاند بر جهان يك سر * دل به حق بست و رست از عالم پا نهاد از ولا به دشت بلا * سر نهاد از رضا به تيغ ستم آتش ظلم آن گروهِ شرير * زد به جان جهان شرارهء غم نوحه‌گر در عزاى او شب و روز * ملك و ديو و دد بنى آدم زين شهادت به هر زمان غوغاست * زين مصيبت به هر زمين ماتم كُلُّ يَوم كَيَوم عاشوراء * كربلا ، كُلُّ عَرصَةِ الغَبراء

--> ( 1 ) . همان ، ص 452 و 453 .